پسرم سلام،
مدتی بود برایت چیزی ننوشتهبودم. ببخش. بخواهم بهانه بیاورم میگویم گرانی بود و باید میدویدم تا خودم را زنده نگهدارم چه برسد به اینکه نامهای هم بنویسم. آنهم به کسی که هنوز نیست! پس بهانه نمیآورم. دروغ هم نمیگویم. صادقانهش این که تو همواره در یادم بودی اما حوصلهينوشتن نداشتم. بس که گرانی بود! حالا شاید بعدها در تاریخ بخوانی که چه کشیدیم ما... الان هم که برایت مینویسم، نه اینکه گلستان شدهباشد، نه، اما دیگر دلم برایت تنگ شده خیلی بیشتر از حجمِ تمامیِ بهانهها.
فرزندم،
به تازگی تصمیم گرفتم که حتمن یک کتاب بنویسم. برای همین هم رفتم و چند کتابِ آموزشِ داستاننویسی ابتیاع کردم. یعنی خریدم. بهترست همینقدر ساده بنویسم. میدانم که موقعِ خواندنِ این نامه سوادِ کافی داری ولی خب، بهترست ساده بنویسم. هم برای تو و هم در داستانهایم برای همه. میدانی؟ راستش دوست دارم وقتی این نامهها را میخوانی کنارت چند جلد از کتابهای من هم باشد و وقتی به این جمله میرسی یواش، زیرچشمی، نیمنگاهی به آنها بیندازی و لبخندِ رضایتمندانهای بزنی و پیش خودت بگویی "بعله...همینطوره" و یکهو احساس کنی من از زمانِ گذشته سفر کردم و آمدم کنارت تا لبخندی روی لبانت بنشانم. و بهت بگویم که "یکی از انگیزههای نوشتنِ تمامِ این کتابا تو بودی، یکی از اون بزرگا و مهمهاش"
پسرم، عزیزم،
اگر الان که داری این نامه را میخوانی من خانه هستم و مثلن در اتاقِ کناری دارم روزنامه میخوانم-اگر تا آنموقع هنوز روزنامهای وجود داشته باشد- همین الان نامه را بگذار کنار. دست از خواندنش بکش. بیا دمِ درِ اتاقم. در بزن. بیا تو و بغلم کن. ما آدمها گاهی نیاز داریم به اینجور کارها. به بیبهانه بغل شدن. نمی دانم. شاید بهترست بگویم "من که اینطوریام" بعد برگرد به اتاقت. بیا دوباره نامهت را از سر بگیر. تا من در سطرِ بعدی بگویمت:
"آفرین"
+ نوشته شده در یکشنبه
1391/01/20ساعت 11  توسط پدرت
|
پسرم قبل از اینکه با کسی سرِ حرف را باز کنی، ابتدا خوب در چشمانش خیره شو. امتحان کن؛ خودت میفهمی دلیلش را.
+ نوشته شده در یکشنبه
1390/10/04ساعت 23  توسط پدرت
|
پسرم،
اینروزها مُد شده که وبلاگنویسها عکسِ لُختشان را میگذارند روی صفحهی وبلاگشان، باباجان تو که از من چنین انتظاری نداری؟
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/09/07ساعت 16  توسط پدرت
|
پسرم،
از خیابان که عبور میکنی علاوهبر اینکه حواست به ماشینها باید باشد،حواست را به آسمان نیز بده چرا که...
۱) این کلاغها که تربیت ندارند یا نشانهگیریشان خیلی خوب نیست.
۲) چندیست خبرهای خوشی نمیشنویم، فردا را چه دیدی؟ مواظب موشکها باش.
۳) هنوز ممکنست یک توپولوف از فراز این ابرها در حال پرواز باشد.
۴) ما که از زمین و زمینیان خیری ندیدیم. چشمِ امیدت به آن بالاها باشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1390/08/25ساعت 0  توسط پدرت
|
پسرم، در این شرایط که دارند گودر را میبندند انتظار داری من چه نامهای برایت بنویسم؟
برو تو اتاقت بابا...برو که اصن حالم خوش نیس.
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/08/03ساعت 11  توسط پدرت
|
پسرم، دعا میکنم که هرگز در زندگیَت آه نکشی.
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/06/29ساعت 10  توسط پدرت
|
پسرم،
دنیای کوچکی داریم. خیلی کوچک. به اندازهی یک قوطی کبریت حتا !
پس:
۱) بیخود دنبالِ یک آدمِ خاص نگرد. اول خوب دور و برت را نگاه کن، شاید کنارت ایستاده باشد. شاید اصلن او به دنبالِ تو میگردد!
۲)کمی صبر کن. نتیجهی خیلی کارها را میبینی. خیلی زود.
۳) دروغ نگو تا آنجا که میتوانی. برای اینکه بقیه خر نیستند. دیر یا زود چون پرده برافتد، اسرار هویدا میشود.
۴) طوری زنده باش که اگر پرده برافتاد و اسرار هویدا شد بقیه به تو حسادت کنند که لکهای بر دامنت نیست!
۵) همیشه رو بازی کن و با اینهمه برنده باش.
۶) نترس. از هیچکس. از هیچچیز. که همه رو به زوالند.
۷) مواظب باش که پشتِ سرِ کسی حرفی نزنی. چرا که شاید گوشهایش تیزتر از آن باشد که تو خیال میکنی.
۸) خدا را از یاد مبر. حتا وقتی فکر میکنی کارها از کنترلش خارج شدهست.
۹) خودت باش. هر چقدر سخت. هر چقدر بیمعنی. هر چقدر تلخ!
۱۰) حرمتِ آنکه حرمت نگه نمیدارد را حفظ کن.
۱۱) از کمترین فرصت برای بیشترین پیشرفت استفاده کن.
۱۲) برای خودت دشمن نتراش.
۱۳) بازی نخور. مهره نباش.
۱۴) با دیگران بازی نکن.
۱۵) بیخیال باش!
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/06/08ساعت 22  توسط پدرت
|
پسرم، قبل از خواب حتمن در را قفل کن.
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/05/18ساعت 23  توسط پدرت
|
بعله فرزندم،
جونم برات میگفت که اصن دورِ عاشقیت یه خیط بکش! چرا که همهش غصهس، همهش دردسره، همهش مکافاته، همهش درد و همهش سیگار!
پسرم، یه عاشقِ واقعی مطمئن باش که سیگار رو لبشه. مطمئن باش!
پسرم درسته که شاید در آینده داستانهایی بخونی (یا شیاد الانشم خونده باشی) که توش بهت بگن که زندگی بدونِ عشق اصلن هیچه و تو رو بذارنت سرِکار، اما بدون اونا این حرفا رو نوشتن که کتابشون فروش بره. پسرم، مَردُم که دوست ندارن توی کتابا هم همهش از کابوسایی که هرشب میبینن بخونن. اونا دوست دارن رویایی که آرزوشون بود زندگیشون باشه و الان حتی خوابشون هم نیست رو لااقل توی کتابا بخونن. پسرم، عشق زاییدهی ذهنِ همین نویسندههای سودجوئه. تو اصن ببین. نیگا کن. همین که همه دارن از عشق حرف میزنن و مینویسن و در موردش نظر میدن مشخصه که باید یه چیزِ مزخرف باشه. از مجریهای دوزاری و دلقکِ تلویزیون بگیر تا آخوندِ مسجدِ محلهمون! همه از عشق توی کلامشون میآرن.
فرزندم، خودت بگو. مگه میشه یه نفر حاضر بشه برای کسی که نمیخواد براش تب کنه، بمیره؟
دلبندم، تو قبول میکنی دو نفر برای همیشه و همیشه با هم باشن و فقط و فقط با همدیگه آروم و خوش باشن؟
فرزندم، آدمهایی که شکست خوردن، یه رویا درست کردن. یه اتوپیا. عشقی که میخونی و میشنوی همون مدینهی فاضلهی آدماییِ که تو رابطهشون با یه نفر شکست خوردن و حالا فکر میکنن اگه میشد چه میشد! با خودت فکر کردی چرا اکثرِ عشقهایی که میبینی و در جریانشون هستی یه طرفهن؟ باور کن خیلی از همین بازندهها اگه به طرفشون میرسیدن تازه میفهمیدن چه غلطی کردهن و یه عمر شب و روزشون رو پایِ چی هدر کردن. پسرم، عشق یعنی دلبستن به انسان. به موجودی که احساسات سرش نمیشود. به موجودی که مزاجش با این حرفها سازگار نیست. میفهمی؟ انسان! یعنی جانوری که هر لحظه از او انتظارِ هر کاری میرود.
پسرم، عمرت را تلف نکن. عاشق نشو. بشین توی خونهت چاییت رو بخور. قهوهت رو نوشِ جان کن. روزنامهت رو بخون. به نظام فحش بده. فیلمت رو ببین. اینترنتت رو برو. یا حتی خدایِ نکرده ورزشت رو بکن. اما خودت رو از زندگی ننداز و عاشق نشو. گوش به این حرفا نده که "بدونِ عشق زندگی اصلن معنایی نداره" چرا نداره؟
پسرم، این که بخواهی بدونِ احساسِ پشیمانی و نگاه به گذشتهها و دلی شکسته تنها باشی را ترجیح میدهی یا تنهاییِ خالی؟
اینکه همهش بری لبِ بالکن، کنارِ گلدونا بشینی و به این دنیا فحش بدی و کسی هم تحویلت نگیره رو ترجیح میدی یا اینکه بری لبِ پنجره تا دخترِ همشایه روبهرویی رو دید بزنی؟ یا حتی یه هوایی به سرت بخوره فرضن؟
+ نوشته شده در پنجشنبه
1390/05/13ساعت 1  توسط پدرت
|
پسرم،
یه نصیحتی بهت میکنم، آویزهی گوشِت کن. الان میخواد بازیِ استقلال و سپاهان شروع بشه. منم که خودت میدونی، استقلالی! پس خوب گوش کن که فرصت نیست. عاشق نشو. همین. حالا بعد از بازی انشاءالله مفصلتر برات توضیح میدم. ولی تو همینقدر داشته باش که از این فازها بیا بیرون. بیخیال. ارزششُ نداره. من برم بازی رو ببینم.
"فقط فرهاد مجیدی"
+ نوشته شده در چهارشنبه
1390/05/12ساعت 22  توسط پدرت
|